پشت جلد کتاب آمده است:

یک روز در شهر نور، یک شب در جست وجوی زمان از دست رفته. پاریس در روزهای اوجش اینجا نمایان شده است؛ ارنست همینگوی و ژوزفین بیکر زیر نور چراغ های شب در عیش مدام سر میکنند. همه به پاریس پناه آورده اند، گرترود استاین و غول های ادبی در دل پاریس پناه گرفته اند. اما اینجا چهار نفر دیگر در دل شبی پردلهره در جست وجوی سرنوشت خویشتن اند. منشی مارسل پروست رازی در دل دارد و گم شده ای در شهر، او به وصیت آقای پروست عمل نکرده و حالا دست نوشته های Alex George این نویسنده ی فقید شهیر ناپدید شده اند. سورن، عروسک گردان ارمنی پناهنده ای که به پاریس پناه آورده، اما این شهر اصلا او را آرام نکرده است. گیوم، نقاشی که یک قدم با سربه نیست کردن خودش فاصله دارد و ژان پل، روزنامه نگار سرگردانی که چهره ی دختر گمشده اش را در صورت هر عابری جستوجو می کند، و این پاریس است که این گمگشتگان را در لحظه ای به افق پاریس به هم نزدیک می کند. 
 
یک پایان بندی شگفت انگیز و مسحورکننده از پاریس پس از جنگ، روزهایی که همه بی پناه بودند و حتی زیبایی پاریس هم التیامی برای زخم ها نبود.) 

- کریستینا بیکر 


چه چیزی باعث می شود این حکایت اینقدر خوب پیش برود؛ الكس جورج راه خود را یافته است: گزنده و تند می نویسد، خواننده را به خیابان های پاریس می برد . نه پاریس جهانگردان، بل پاریسی که پاریسی های واقعی را در دل خود جا داده است.» 

- سن لویی پست 

 



از همین مترجم: اسدالله امرایی

یک بررسی بنویسید

توجه : HTML بازگردانی نخواهد شد!
    بد           خوب