قیمت فروش: ۵۸ هزار تومان

کتاب سنگر و قمقمه های خالی 
بهرام صادقی، نویسنده ی پیشرو و صاحب سبکی است که متاسفانه آثار زیادی از او بر جای نمانده است اما سبک نگارش مدرن و متفاوت او توانست چنان تحسینی در میان ادیبان ایران زمین به دست آورد که از وی به عنوان یکی از بزرگ ترین نویسندگان عرصه ی داستان نویسی معاصر یاد شود. از ویژگی های مهم نثر بهرام صادقی، ایجاز و کیفیت است. در نوشته های او اثری از زیاده گویی و اطناب دیده نمی شود و آنچه این آثار را بیش از پیش در میان باقی اثرهای داستانی معاصر منحصر به فرد می سازد، پرداخت های بی نظیر صادقی در باب موضوعات روان شناختی می باشد.
از بهرام صادقی مجموعه ای به جا مانده است که عنوان سنگر و قمقمه های خالی را بر جلد دارد. این کتاب در واقع از بالغ بر بیست اثر داستانی کوتاه تشکیل شده که عنوان کتاب از نام یکی از این داستان ها برگرفته شده است. هر کتاب روایت جدیدی را ارائه می کند که با داستان های دیگر متفاوت است و در عین حال سبک خاص نویسنده در همه ی آن ها دیده می شود. اذان غروب یکی از داستان های این مجموعه است که در آن جوانی شیفته در تکاپوی ملاقات با شیخ بهایی است. هفت گیسوی خونین داستان اسطوره محوری است که با وجود نجات جامعه، آن گاه که زمین می خورد از سوی همان جامعه طرد می شود. داستان آقای مستقیم از جمله درخشان ترین موارد موجود در این کتاب بوده که به بزرگترین آثار ادبی جهان نیز تنه می زند. داستان های زنجیر، آقای نویسنده تازه کار است، نمایش در دو پرده، خواب خون، آوازی غمناک برای یک شب بی مهتاب و با کمال تاسف از برجسته ترین داستان های این مجموعه بوده که نویسنده مورد آخر را به ابوالحسن نجفی تقدیم کرده است.

 

 

 

پشت جلد کتاب آمده است:

و هوالحی

باکمال شعف به اطلاع دوستان و آشنایان  می رساند که بهرام صادقی زنده است.

بله، زنده و حی و حاضر، همان طور که بود: بلند و باریک و با چشم های مهربان؛ اما زهرخندی بر لب. اصلا شوخی کرده است، با همه ما. مگر از پس ۱۳۴۶ حتی از همان ۴۰، سال چاپ ملكوت، همین کارها را نمی کرد، با تو، یا با هرکس؟ - پیغام می گذاشت که: «حتما حتما ببینمت، کار واجبی است.» 
روز و ساعت و حتی جای دقیق وعده را هم متذكر 
شده بود: «همان میز که سه کنج طرف راست فیروز است.» 
بعد هم نمی آمد، یک هفته ای هیچ جا نمی آمد، گاهی حتی ماهی هیچکس نمی دیدش، به هرجا هم که سر می زدیم، بی فایده بود. بالاخره روزی در جایی پیداش می شد. می خندید. گاهی 
حتی سر چهارراهی و به ناگهان درنگی می کرد، چیزی یادش آمده بود، می گفت: «دو دقیقه همین جا باش، بر می گردم.) 
از خم کوچه که رد می شد، باز بر می گشت: «جایی نروی، ها!» 
نمی آمد، می دانستیم که نمی آید، اما می ایستادیم، آنقدر 
که به قول خودش در «سراسر حادثه » 
برگرفته از: «یادی از بهرام صادقی» باغ در باغ (مجموعه مقالات ) هوشنگ گلشیری 

 



کتابهای مرتبط

یک بررسی بنویسید

توجه : HTML بازگردانی نخواهد شد!
    بد           خوب